نورانورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

نوراهدیه ی خدا

نورا بهترین هدیه از خدایم هست

یلدای نورا

یلدای امسال اول رفتیم شام خونه مامان جون کامیار بعد اومدیم خونه مامانجون نعمی در زیر میتونید تعدادی از عکسای منو ببینید که مامانم ازم گرفته توی بعضی از عکسا زست گرفتم و تو بعضی هاشون ابروم رفته علی الخصوص وقتی هندونه میخورم خب خیلی هوس هندونه کرده بودم!!!!یلداست دیگه         ...
8 دی 1393

یلدای نورا

یلدای امسال اول رفتیم شام خونه مامان جون کامیار بعد اومدیم خونه مامانجون نعمی در زیر میتونید تعدادی از عکسای منو ببینید که مامانم ازم گرفته توی بعضی از عکسا زست گرفتم و تو بعضی هاشون ابروم رفته علی الخصوص وقتی هندونه میخورم خب خیلی هوس هندونه کرده بودم!!!!یلداست دیگه ...
8 دی 1393

نورا میره تولد

سلام سلام صد تا سلام 4دی تولد شادی جون دختر خاله ی عزیز نورا خانوم بود که نورا از چند روز گیش برنامه ریزی کرده بود که توی این جشن شرکت کنه خیلی بهمون خوش گذشت نورا با دوستای شادی همچین اخت شده بود که رفتنی از همشون خواهش میکرد که بازم بیان اینم چند تایی عکس ...
8 دی 1393

نورا میره تولد

سلام سلام صد تا سلام 4دی تولد شادی جون دختر خاله ی عزیز نورا خانوم بود که نورا از چند روز گیش برنامه ریزی کرده بود که توی این جشن شرکت کنه خیلی بهمون خوش گذشت نورا با دوستای شادی همچین اخت شده بود که رفتنی از همشون خواهش میکرد که بازم بیان اینم چند تایی عکس ...
8 دی 1393

اتمام پروژه ها

عزیز دلم انقدر درگیر کارای روز مره میشم که یادم رفته بود از اتمام پروژه های اخیرمون حرف بزنم  نورا دیگه از شیر مامان خداحافظی کرد  و به کل قیدشو زد روزای اول گهگاهی واسه بوس کردن عوفی من سراغم میومد ولی دیگه مثل اینکه کامل فهمیده عوفی در کار نبوده  ولی شبا یه نیم ساعتی شایدم بیشتر ورجه وورجه میکنه و تا خوابش نبرده خواب از سر ما میبره کمی کم خواب شده بعد از ظهرا هم خیلی زور میبره تا بخوابه  به هر حال برای هر عملت اماده ام الا مریضیت جدیدا خیلی تند تند مریض میشی دوا درمون تموم نشده مجددا میریم دکتر  به خدا از همه چی زدم تا خوب ازت مراقبت کنم ولی نمیدونم کجا و چه جوری سرما میخوری غذا خوردنت هم که با پیشی میا...
23 آذر 1393

اتمام پروژه ها

عزیز دلم انقدر درگیر کارای روز مره میشم که یادم رفته بود از اتمام پروژه های اخیرمون حرف بزنم نورا دیگه از شیر مامان خداحافظی کرد و به کل قیدشو زد روزای اول گهگاهی واسه بوس کردن عوفی من سراغم میومد ولی دیگه مثل اینکه کامل فهمیده عوفی در کار نبوده ولی شبا یه نیم ساعتی شایدم بیشتر ورجه وورجه میکنه و تا خوابش نبرده خواب از سر ما میبره کمی کم خواب شده بعد از ظهرا هم خیلی زور میبره تا بخوابه به هر حال برای هر عملت اماده ام الا مریضیت جدیدا خیلی تند تند مریض میشی دوا درمون تموم نشده مجددا میریم دکتر به خدا از همه چی زدم تا خوب ازت مراقبت کنم ولی نمیدونم کجا و چه جوری سرما میخوری غذا خوردنت هم که با پیشی میاد و هواپیما میاد و گرگه ...
23 آذر 1393

بازم تب و سرماخوردگی

عسلم امشب تا خود صبح بیدار بودی مدام تبت میرفت بالا از ظهر کم اشتها و کلا تا آخر شب هیچی نخوردی خیلی نگرانت بودم منم تا صبح نخابیدم میترسیدم تبت بره بالا مدام پاشویت کردم  صبح کمی تبت پایین اومده بود ولی الان دوباره تبت داره شروع میشه عزیزکم زودی خوب شو اصلا بیحالی و یه جا نشستن واست نمیاد دخملی قشنگم قراره غروب وقتی بابا اومد ببریمت دکتر ان شالله که زود زود خوب شی جیگر
3 آذر 1393

بازم تب و سرماخوردگی

عسلم امشب تا خود صبح بیدار بودی مدام تبت میرفت بالا از ظهر کم اشتها و کلا تا آخر شب هیچی نخوردی خیلی نگرانت بودم منم تا صبح نخابیدم میترسیدم تبت بره بالا مدام پاشویت کردم صبح کمی تبت پایین اومده بود ولی الان دوباره تبت داره شروع میشه عزیزکم زودی خوب شو اصلا بیحالی و یه جا نشستن واست نمیاد دخملی قشنگم قراره غروب وقتی بابا اومد ببریمت دکتر ان شالله که زود زود خوب شی جیگر
3 آذر 1393

و اینبار 19 و 20

الهی مامان قربونش بره دیشب موقع خنده متوجه مرواریدای جدیدت شدم مبارکت باشه بله عزیزم تو همهی مرواریداتو زدی بیرون همیشه سالم باشی و تندرست یادمه وقتی دندون اولت در اومد چه ذوقی داشتم و چه عجله ای با خودم میگفتم حالا کو تا بیست تا در بیاد ولی الان میفهمم روزا مثل برق و باد میگذرن و تو بزرک وبزرگتر میشی و من اونقدر درگیر مراحل رشدتم سخت خودمو تو مسیر کم میبینم اونوقت لذتی که باید از لحظه به لحظه نفس کشیدنت می بردم رو نمیبرم  مامانی گل عاشقتم عاشق حرف زدنات زبون ریختنات دل بردنات هرچی بگم کم گفتم درسته دختر جیغ جیغویی هستی و فقط دادو بیراه داری ولی عاشق منطقتم خیلی بیشتر از سنت منطقی برخورد میکنی مخصوصا وقتی با می می بای بای کردی...
30 آبان 1393

و اینبار 19 و 20

الهی مامان قربونش بره دیشب موقع خنده متوجه مرواریدای جدیدت شدم مبارکت باشه بله عزیزم تو همهی مرواریداتو زدی بیرون همیشه سالم باشی و تندرست یادمه وقتی دندون اولت در اومد چه ذوقی داشتم و چه عجله ای با خودم میگفتم حالا کو تا بیست تا در بیاد ولی الان میفهمم روزا مثل برق و باد میگذرن و تو بزرک وبزرگتر میشی و من اونقدر درگیر مراحل رشدتم سخت خودمو تو مسیر کم میبینم اونوقت لذتی که باید از لحظه به لحظه نفس کشیدنت می بردم رو نمیبرم مامانی گل عاشقتم عاشق حرف زدنات زبون ریختنات دل بردنات هرچی بگم کم گفتم درسته دختر جیغ جیغویی هستی و فقط دادو بیراه داری ولی عاشق منطقتم خیلی بیشتر از سنت منطقی برخورد میکنی مخصوصا وقتی با می می بای بای کردی...
30 آبان 1393