یه خبر بد
پنجشنبه بعد از ظهربایه استفراغ شروع شدچون ادامه دار بود مجبور شدم به بابایی زنگ بزنم تا بیاد ببریمت دکتروقتی بابایی اومد بردیمت دکتر میرزارحیمی حالت اونقدر بد بود که تو مطبشم بالا آوردی بعدش اومدیم تو ماشین اونجاهم که داروهاتو بهت دادیم استفراغ کردی اومدیم که خونه حالت بدتر شد طوری که تو استفراغت خون دیدیم خودتم از حال رفتی من و بابایی خیلی ترسیدیم نفست بند اومدهبود نمیدونم چه جوری لباس پوشیدیم و بردیمت درمانگاه اونجا دکتر ٢ تاآمپول ضد استفراغ بهت تزریق کرد و بعدشمبا پیشنهاد عمو محسن بردیمش چوپچی. تو نمیدونی اون چیه؟؟؟منم نمیدونستم چیه؟؟؟ ولیچون تو درمانگاه هم یه خانومهگفت تو گلوش یه چیزی مونده منم علاجمو تو اون دیدم که آخرین راه ر...
نویسنده :
مامان نورا(نعیمه)
19:57







