نورانورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

نوراهدیه ی خدا

نورا بهترین هدیه از خدایم هست

چهاردهمین مروارید

سلام سلام صد تا سلام به همه ی عزیزانم برو بچ نورای ما 14 دندونه شد 3ام بهمن ماه متوجه سفیدی لثه بالاش شدم البته بگم این دندونم با یه بیماری سرماخوردگی خودشو نشون داد و تاخیر من در نوشتن این پست مربوط به همین سرماخوردگیش بود که این بار با یه دکتر جدید و دوا درمونه تازه  یه خورده بهتر شده نازنینم 14امی رو هم بهت تبریک میگم  ایشالله بیستمی دیشب از ساعت سه سرفه کردی و نه خودت خوابیدی نه گذاشتی ما بخوابیم آخر سر شربت سرفه تو آوردم مجددا شروع کردم آخه دو روزی میشد که قطعش کرده بودم تا اونو میخوری تا 12 ظهر بی چک و چونه میخوابی گفتم شاید مضر باشه چون خواب طبیعی نیست خلاصه که حسابی مشغولم کردی و نمیدونم زمونه چه جور ی میاد و...
9 بهمن 1392

چهاردهمین مروارید

سلام سلام صد تا سلام به همه ی عزیزانم برو بچ نورای ما 14 دندونه شد 3ام بهمن ماه متوجه سفیدی لثه بالاش شدم البته بگم این دندونم با یه بیماری سرماخوردگی خودشو نشون داد و تاخیر من در نوشتن این پست مربوط به همین سرماخوردگیش بود که این بار با یه دکتر جدید و دوا درمونه تازه یه خورده بهتر شده نازنینم 14امی رو هم بهت تبریک میگم ایشالله بیستمی دیشب از ساعت سه سرفه کردی و نه خودت خوابیدی نه گذاشتی ما بخوابیم آخر سر شربت سرفه تو آوردم مجددا شروع کردم آخه دو روزی میشد که قطعش کرده بودم تا اونو میخوری تا 12 ظهر بی چک و چونه میخوابی گفتم شاید مضر باشه چون خواب طبیعی نیست خلاصه که حسابی مشغولم کردی و نمیدونم زمونه چه جور ی میاد ومیره ...
9 بهمن 1392

نفسم

گل دخمل ما بعد یه بیماری خیلی طولانی و کلافه کننده(تب خال) بلاخره دو روز دیگه 19 ماهگی رو پشت سر میزاره کلی لغت جدید یاد گرفته که البته بعضی هاش نیاز به مترجمی داره سندایی که اول از سن دا  شروع شد و بعد رسید به سن دام و سد دام و بلاخره شد سن دایی لقب سمیرا زنداییمونه و از دیگر عجایب سخن اینه که به زن عمو سولماز میگی موحسن  عشق اینجور حرف زدناتم یه چند وقتیه منم شدم مامانا و بابایی هم شده بابادا البته این الفاظ رو وقتی به کار میگیری که میخوای خودتو لوس کنی  هر کاریت پیش نمیره سریع شروع میکنی به رشوه دادن از بوس گرفته تا.... یک سیاست مداری شدی واسه خودت که نگو و نپرس با هر کی که یه چیزی دستش هست که تو اونو دوست دار...
23 دی 1392

نفسم

گل دخمل ما بعد یه بیماری خیلی طولانی و کلافه کننده(تب خال) بلاخره دو روز دیگه 19 ماهگی رو پشت سر میزاره کلی لغت جدید یاد گرفته که البته بعضی هاش نیاز به مترجمی داره سندایی که اول از سن دا شروع شد و بعد رسید به سن دام و سد دام و بلاخره شد سن دایی لقب سمیرا زنداییمونه و از دیگر عجایب سخن اینه که به زن عمو سولماز میگی موحسن عشق اینجور حرف زدناتم یه چند وقتیه منم شدم مامانا و بابایی هم شده بابادا البته این الفاظ رو وقتی به کار میگیری که میخوای خودتو لوس کنی هر کاریت پیش نمیره سریع شروع میکنی به رشوه دادن از بوس گرفته تا.... یک سیاست مداری شدی واسه خودت که نگو و نپرس با هر کی که یه چیزی دستش هست که تو اونو دوست داری فورا باهاش دو...
23 دی 1392

عزادار حسینیم

  ببخشید که این پست رو کمی باتاخیر میزارم آخه عکسا در هم بر هم بود باید مرتب میشد. بشنوید از زبان نورا جون....روز تاسوعا من تو خونه عزاداری کردم اینجوری.... منو.... یکی نیست بگه واسه چی میخندی؟؟؟؟ یه هویی یادم افتاد باید مسواک بزنم وبعد مسواکم.... عزاداری رو تموم کردم و رفتم خونه خاله مریم و آش نذری و شامم که مهمون مامانجون بودیمو... تا اینکه دیگه روز عاشورا گفتیم بریم میان جماعت و ما هم فیضی از عزاداری برده باشیم اینم از عکسامون...   ...
23 دی 1392

عزادار حسینیم

ببخشید که این پست رو کمی باتاخیر میزارم آخه عکسا در هم بر هم بود باید مرتب میشد. بشنوید از زبان نورا جون....روز تاسوعا من تو خونه عزاداری کردم اینجوری.... منو.... یکی نیست بگه واسه چی میخندی؟؟؟؟ یه هویی یادم افتاد باید مسواک بزنم وبعد مسواکم.... عزاداری رو تموم کردم و رفتم خونه خاله مریم و آش نذری و شامم که مهمون مامانجون بودیمو... تا اینکه دیگه روز عاشورا گفتیم بریم میان جماعت و ما هم فیضی از عزاداری برده باشیم اینم از عکسامون... ...
23 دی 1392

تولد تولد تولدت مبارک

این ماه ماه تولد خیلی هامون بود تولد شادی ٣دی مامان بزرگ ٤دی  تولد خاله زهرا ٩ دی دایدایی اینا هم ١٠ دی واما مهم ترش تولد بابا ١٥ دی تولد عمو وحید هم ١٧ دی  ما هم تصمیم بر این داشتیم که این چند روزه رو حالی از زندگی ببریم اما روز ١٥ام تولد بابایی آی حال کردیما صبحش رفتیم با خاله سارا و مامان کادو واسه بابا گرفتیم عصری هم کیک گرفتیم اما تو جریانات بعدی ما رو خواب برد توی خواب هم.... و دیگه نفهمیدیم چی شد اما وقتی بیدار شدم مرحله خوبه رو دیدم وای انگشت زنی به کیک عکسامو مامانی میزاره ببینین چه طور ترکوندم مجلسو.... ا این از کیکی که ما دیدیمو خوابیدیم واما بیداریدیم و... ...
17 دی 1392

تولد تولد تولدت مبارک

این ماه ماه تولد خیلی هامون بود تولد شادی ٣دی مامان بزرگ ٤دی تولد خاله زهرا ٩ دی دایدایی اینا هم ١٠ دی واما مهم ترش تولد بابا ١٥ دی تولد عمو وحید هم ١٧ دی ما هم تصمیم بر این داشتیم که این چند روزه رو حالی از زندگی ببریم اما روز ١٥ام تولد بابایی آی حال کردیما صبحش رفتیم با خاله سارا و مامان کادو واسه بابا گرفتیم عصری هم کیک گرفتیم اما تو جریانات بعدی ما رو خواب برد توی خواب هم.... و دیگه نفهمیدیم چی شد اما وقتی بیدار شدم مرحله خوبه رو دیدم وای انگشت زنی به کیک عکسامو مامانی میزاره ببینین چه طور ترکوندم مجلسو.... ا این از کیکی که ما دیدیمو خوابیدیم واما بیداریدیم و... ...
17 دی 1392