نورانورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

نوراهدیه ی خدا

نورا بهترین هدیه از خدایم هست

عید غدیر مبارکه

صبح رفتیم خونه مامان بزرگ آخه امروز روز عید سید هاست مامان بزرگم واسم ده تومان عیدی داد واسه مامانی هم ٥ تومان بعد ظهر هم کمی مهمون اینا اومد بعد شام هم اومدیم خونه مامان لباس خوشگلمو پوشوند بریم مبارک باد بگیم به احمد آقا پسر عموی بابام اونجا خیلی به من خوش گذشت اصلا هم خوابم نمیبرد ّ بغل خاله مهری (عروس عمه)همه جا رو دید میزدم ...
15 آبان 1391

خاله ثریا از مکه اومد

ساعت ٥٠٥ بعد ظهر بود که بابا اومد و با هم رفتیم فرودگاه اما من طبق معمول تو ماشین خوابم برد و مامانی تنهایی رفت پیشوازش البته من بغل بابام موندم موقعی هم که از فرود گاه اومدیم دم در خونشون من باز لالا داشتم خلاصه که ضد حال میزنیم مامانم برد منو اتاق سارا و خوابوند شبش هم رفتیم دنبال مامان بزرگ تا واسه شام ببریمش ضیافت آخه اونم دعوت بود توی رستوران هم هر چی کردم خوابم نبرد البته به نظرم اونجا باید می خوابیدم تا مامان راحت شام بخوره نمیدونم چرا من برنامم تنظیم نیست ...
15 آبان 1391

خاله ثریا از مکه اومد

ساعت ٥٠٥ بعد ظهر بود که بابا اومد و با هم رفتیم فرودگاه اما من طبق معمول تو ماشین خوابم برد و مامانی تنهایی رفت پیشوازش البته من بغل بابام موندم موقعی هم که از فرود گاه اومدیم دم در خونشون من باز لالا داشتم خلاصه که ضد حال میزنیم مامانم برد منو اتاق سارا و خوابوند شبش هم رفتیم دنبال مامان بزرگ تا واسه شام ببریمش ضیافت آخه اونم دعوت بود توی رستوران هم هر چی کردم خوابم نبرد البته به نظرم اونجا باید می خوابیدم تا مامان راحت شام بخوره نمیدونم چرا من برنامم تنظیم نیست ...
15 آبان 1391