نورانورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

نوراهدیه ی خدا

نورا بهترین هدیه از خدایم هست

خدایا شکرت

آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی: «نه ،هیچ کدام! هیچکدام اینها نیست،چیز دیگریست. یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و ...
7 مهر 1391

سلام به همه

سلام  باز سرم شلوغ شده و واسه نوشتن باز عقب موندم جمعه هفته پیش یه گوسفند واسه نورا قربونی کردیم و ناهار همگی رفتیم گل سرخ مامان بزرگا عمه زن عمو خاله ها محمد دایی و خاله ملاحت دعوت بودن چهار شنبه هم ثریا خالمونو راهی مکه کردیم  خدا قسمت همه عاشقا بکنه  
7 مهر 1391

سلام به همه

سلام باز سرم شلوغ شده و واسه نوشتن باز عقب موندم جمعه هفته پیش یه گوسفند واسه نورا قربونی کردیم و ناهار همگی رفتیم گل سرخ مامان بزرگا عمه زن عمو خاله ها محمد دایی و خاله ملاحت دعوت بودن چهار شنبه هم ثریا خالمونو راهی مکه کردیم خدا قسمت همه عاشقا بکنه
7 مهر 1391

بدون عنوان

می خوام برم خونه عمه جونم  که تنها نباشه آخه بابام میاد دنبالم بعد شام منو هم ببرن ارکست عروسی خاله سارا تا بابام بیاد این لباسو عمم تنم  میکنه دست قشنگه رو بزنین به افتخارش ...
2 مهر 1391